نکته ها
نکته ها
خوشا به حال رحم کنندگان زيرا بر ايشان رحم کرده خواهد شد.
خوشا به حال پاک دلان زيرا ايشان خدا را خواهند ديد.(انجيل متي باب پنجم7-8)
عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي ميگذشت، آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود. يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود: هر کس آن سرمايهاي را که در وجود خود جمع کرده خرج ميکند، سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.
ذوالفنون مصري که از عرفاي بزرگ است گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانهاي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه ميکنم ميبينم نه ديوانهاي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نميکردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نميکرد و غير از حق را نميديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشتهاي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد. و از سخنان اوست:
دوستي با کسي کن که به تغيير تو متغير نگردد.
بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال.
ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست ميگويد روزي شخصي را ديدم که زار زار ميگريست، از او پرسيدم چرا گريه ميکني؟ شخص جواب داد: دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش ميگريم. گفتم اي نادان چرا دوستي ميگيري که بميرد.
رابعه که از بندگان برگزيده خداست و عارفهاي است عاشق و شيفته، در مناجاتش با خدا ميگفت: خداوندا اگر تو را از ترس دوزخ ميپرستم، در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت ميپرستم بر من حرام گردان و اگر تو را براي تو ميپرستم جمالت را از من دريغ مکن.
حسن بصري که از برگزيدگان خدا بود به رابعه گفت: آيا ميل ازدواج داري؟ رابعه گفت: عقد نکاح بر وجودي وارد ميشود. اينجا وجود کجاست؟ که من از آنخود نيستم، از آن اويم. حسن بصري پرسيد اي رابعه اين درجه را چطور پيدا کردي؟ رابعه گفت به آن که همه يافتها را گم کردم در وي.
بايزيد بسطامي که او را سلطانالعارفين لقب دادهاند وقتي به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحاني ما اعظم شأني. کساني که اهل عرفان نيستند و حال او را درک نميکنند، به او نسبت کفر ميدهند. بايزيد در مناجاتش ميگفت: الهي تا با توام بيش از همهام و تا با خودم هستم کمتر از همهام. و نيز ميگفت عجيب نيست که من تو را دوست دارم زيرا من بندهام و محتاج، عجيب آن است که تو مرا دوست ميداري و خداوند و پادشاه و بينياز هستي.
بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت: احمد تا کي سياحت ميکني و گرد عالم ميگردي؟ احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود. بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند تغييرت بدهد و آلودهات کند.
از شيخ ابوالحسن خرقاني که از عرفاي صاحبنام و پير زمان و رهبر مردم بود پرسيدند تو خداي را کجا ديدي؟ گفت: آن جا که خود را نديدم، چون نيستي خود را به خدا دهي خدا هستي خود را به تو خواهد داد.
از حسينبن منصور حلاج پرسيدند عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روز او را کشتند و ديگر روز او را بسوختند و روز سوم او را بر باد دادند. اين معني عشق است.
شيخ عطار داستان صوفي را ذکر ميکند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد (به منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد) دختر که ميخواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:
گر بيني خواهرم را يک زمان
تير مژگانش کند پشتت کمان
صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.
تا کسي در عشق من چون دلنواز
ننگرد هرگز به سوي هيچ باز
قصه ابليس و اين قصه يکيست
ميندانم تا که را اينجاش کيست
